تبلیغات
مریم
مریم



...

به که پیغام دهم

 

به که پیغام دهم ؟به شباهنگ که شب مانده به راه ؟یا به اندوه کلاغان سیاه ، به پرستو که سفر میکند از سردی فصل ؟یا به مرغان نکو چیده شهر ؟ به که پیغام دهم که به یادت هستم ؟



یادم باشد

تاریخ:
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشندیادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشندیادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرمکه من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهدیادم باشد که خودم با خودم مهربان باشمچرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد

چهارشنبه 21 آبان 1393 توسط (فاطمه ) | نظرات ()

...

ﺍﻣـﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻧﯿــــــﺎ ﻗﻬﺮﻡ،

ﺍﻣــــــﺎ . . .

ﺍﮔﺮ ﺗـــــــﻮ ﺻﺪﺍﯾﻢ ﮐﻨـے ﺑـﺮ ﻣـے ﮔﺮﺩﻡ

ﺑﺎ ﻫـﻤﺎﻥ ﺣﻤﺎﻗﺖ ﻭ ﺳـﺎﺩﮔــے ﺍﻡ ﻣے ﮔﻮﯾﻢ :

ﺟـــــــــﺎﻧﻢ♥☞

ﻣـــــــــﻦ ﺍﻳـﻨﻢ. . .

ﺯﻭﺩ ﺩﻝ ﻣﮯﺑﻨــﺪﻡ. . .

ﺩﻳــﺮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﮯﮐﻨـــﻢ. . .

ﺯﻭﺩ ﻣــﮯﺷﮑﻨﻢ. . .

ﺩﻳـــﺮﺟﻮﺵ ﻣﮯﺧﻮﺭﻡ. . .

ﺳـــﺎﺩﻩ ﺍﻡ. . .

ﻣﮯﺳﻮﺯﻡ ﺑﻪ ﭘﺎﮮ ﺳﺎﺩﮔـــﻴﻢ. . .

ﺻﺒـــﻮﺭﻡ. . .ﺻــــﺒﺮ ﻣﮯﮐﻨﻢ. . .

ﺍﻣـــــﺎ. . . . .

ﺍﮔــﺮ ﺑﺮﻭﻡ ﺑﺮﺍﮮ ﻫﻤﻴـــــــﺸﻪ ﺭﻓﺘـــﻪ ﺍﻡ . . . . . . .

سه شنبه 13 آبان 1393 توسط (فاطمه ) | نظرات ()

ﺧﺴﺮﻭ ﺷﮑﯿﺒﺎﯾﯽ ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﮔﻔﺖ:

ﺧﺴﺮﻭ ﺷﮑﯿﺒﺎﯾﯽ ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﮔﻔﺖ:

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺒﺨﺸﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﯿﺪﯼ ﻭ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ،

ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ!

ﮔﺎﻫﯽ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺻﺒﺮ ﮐﺮﺩ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﺎﻧﺪﻱ ﺭﻓﺘﻦ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻱ!

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺪﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﺁﻧﺮﺍ ﮐﻢ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻧﺪﺍﻧﻨﺪ!

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻓﺮﻕ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺪ!

ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ!

ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ...


ﮔﺎﻫﯽ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ
ﺑﺎ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﯾﺶ
ﺑﺎﻧﮕﺎﻫﺶ
ﺑﺎﮐﻼﻣﺶ
ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩﺵ
ﺑﺎ ﺑﻮﺩﻧﺶ....

ﺑﻬﺸﺘﯽ ﻣﯿﺴﺎﺯﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺮﺍﯾﺖ

ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻭ

ﺑﻬﺸﺖ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﯽ... .

دوشنبه 12 آبان 1393 توسط (فاطمه ) | نظرات ()

فقط باش

بـــــــاش.…

گـــــاهــــی اخــــم كـــــــن

گـــــاهــــی دعـــــــوایـــم كـــــن

گـــــاهــــی دوستــــــم نـداشتــــــه بـــاش

امـــا…. همیشـــــه بــــاش….

مـــن طـــاقـــت نــدارم.…

كــم مــی آورم…. تــو را.... در لحـــظــه هــایـــــم...

ﻣﻦ ﭼﻴﺰﮮ ﻧﻤﮯ ﮔﻮﻳﻢ ﺗﺎ ﺑـﺪﺍﻧﮯ ﺩﺭ ﺳﮑﻮﺗــ ـ ﻫﻢ ﻣﮯ ﺗـﻮﺍﻥ

ﻋﺎﺷـﻖ ﻣﺎﻧـﺪ.. ﺑﮧ ﻫﻤﻴﻦ ﺳﺎﺩﮔﮯ,,,

دوشنبه 12 آبان 1393 توسط (فاطمه ) | نظرات ()

...........

چه چیزی در صدایت هست؟

که وقتی می شنوم.تمام غم های عالم یادم میرود؟

خنده را زندگی میکنم؟

آرام میشوم؟

پرواز میکنم؟

برای هزارمین بار عاشق زندگی میشم؟

چه چیزی در این صدا هست عزیزم؟

که وقتی اسمم را صدا میزند.ایـــــن دل می ایستد به احترامش؟

چه رازی در این صداست که بعد از شنیدنش.......

دلم ساعت ها به شوق ان در سینه میلرزد؟

ژنرال و ستوان جوان زیردستش سوار قطار شدند. تنها صندلی های خالی در کوپه، روبروی خانمی جوان و زیبا و مادر بزرگش بود.

ژنرال و ستوان روبروی آن خانمها نشستند. قطار راه افتاد و وارد تونلی شد. حدود ده ثانیه تاریکی محض بود. در آن لحظات سکوت، کسانی که در کوپه بودند 2 چیز شنیدند: صدای بوسه و سیلی. هریک از افرادی که در کوپه بودند از اتفاقی که افتاده بود تعبیر خودش را داشت:

خانم جوان در دل گفت: "از اینکه ستوان مرا بوسید خوشحال شدم اما از اینکه مادربزرگم او را کتک زد خیلی خجالت کشیدم."

مادربزرگ به خود گفت: "از اینکه آن جوانک نوه ام را بوسید کفرم درآمد اما افتخار میکنم که نوه ام جرأت تلافی کردن داشت."

ژنرال آنجا نشسته بود و فکر کرد: "ستوان جسارت زیادی نشان داد که آن دختر را بوسید اما چرا اشتباهی من سیلی خوردم"!!!

ستوان تنها کسی بود که می دانست واقعا چه اتفاقی افتاده است. در آن لحظات تاریکی او فرصت را غنیمت شمرده که دختر زیبا را ببوسد و به ژنرال سیلی بزند!

زندگی کوپه قطاری است و ما انسانها مسافران آن. هرکدام از ما آنچه را می بینم و می شنویم بر اساس پیش فرضها و حدسیات و اعتقادات خود ارزیابی و معنی می کنیم، غافل از اینکه ممکن است برداشت ما از واقعیت منطبق بر آن نباشد.

ما می گوییم حقیقت را دوست داریم اما اغلب، چیزهایی را که دوست داریم، حقیقت می نامیم


جمعه 9 آبان 1393 توسط (فاطمه ) | نظرات ()

...

دلم آرامـش می خـواهـد ...

بـه انـدازه ی خوردن ِ یـک فنـجان چـای کـوتـاه بـاشد ...!!

یـا

به اندازه ی قـدم زدن روی ِ سنـگفـرش ِ خیـس ِ پـیاده رو

طـولـانـی ..............!

فـرقی نـمی کنـد

فـقط آن لـحظـه را می خـواهـم

آن لـحظـه کـه تـمام سلـول های بدنم

آرام مـی گـیرنــــد


مگرمیشود...

تـــــو باشی و..

و من عاشــــقت نباشم...

میدونی عشقم ...

حتی اگر نباشی...

من هنوز عاشــــقانه دوستت دارم...

من هنوز هم به عشــ♥ـــقِ تـو نفس میکشم...

من هنوز هم

فقــط تــــــو را میخواهــم ...

دلـم"
بهــانه

"تـــو" را دارد!
تــــو می دانــی بهانه چیست؟!
بهــانه...
همان است که شب ها خواب از چشم خیس من می دزدد...
بهــانه ...
همان است که روزها میـان انبـوهی از آدم ها...
چشمانم را پـــی تو می گرداند.
بهــــانه...
همان صبری است که به لبانم سکـــوت می دهد
تا گلایه ای نکنم از "نبـودنت"
من صبورم اما... این دل دیوانه،صبر می داند چیست؟


برای دوست داشتنت

 

محتاج دیدنت نیستم ...

 

اگر چه نگاهت آرامم می کند

 

محتاج سخن گفتن با تو نیستم ...

 

اگر چه صدایت دلم را می لرزاند

 

دوست دارم بدانی

 

حتی اگر کنارم نباشی ...

 

باز هم ، نگاهت می کنم ...

 

صدایت را می شنوم....

 

همیشه با منی



آدمــی که دلتنــــــگ است
هیـچ حرفـــی حالی اش نیست


برایش فلسفـــــــــه نبافید…

دلتنگی بد نیست!


یادگــــــــــاری است از آنانی که داریم و دورند..



هرگز نا امید نشو … اغلب در میان یک دسته کلید …
 آخرین کلید است که قفل را می گشاید …

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت

زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم

آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت


مادرش الزایمر داشت بهش گفت : مادر یه بیماری داری. 
باید بخاطر همین ببریمت آسایشگاه سالمندان مادر گفت : چه بیماری ؟ گفت : آلزایمر
 گفت : یعنی همچیو فراموش میکنی !! 
مادر گفت : مثل اینکه خودتم همین بیماری رو داری .
 گفت : چطور ؟ مادر گفت : انگار یادت رفته با چه زحمتی بزرگت کردم …
 چقدر سختی کشیدم تا بزرگ بشی … کمر خم کردم تا قد راست کنی … 
پسر رفت تو ی فکر … 
برگشت به مادرش گفت : مادر منو ببخش گفت : براچی ؟
 گفت : به خاطر کاری که میخواستم بکنم ، مادر گفت : من که چیزی یادم نمیاد !


دارم فکر می کنمــــــــ ــــــ


چقدر خوب می شـــــــــــــــــ ــــ ــــ ــــــد


نزدیک صورتم نفس می کشــــــــــــ ــــــ ــــــــیدی


می دانـــــــ ــــــ ـــــــــی؟?


من رک تر از آنمــ ــــــ ــــ ــــ


که نبوسمتــــــــــــــــــــــ











حکایت من...





حکـــــــــــــــــــــایت من…

حکایت کسی بود که عاشق دریا بود اما قایقـــــــــــــــــــــی نداشت…


دلباخته سفر بود اما همسفـــــــــــــــــــــر نداشت…


حکایت کسی بود که زجر کشید اما ضجـــــــــــــــــــــه نزد…


زخم داشت اما ننالیـــــــــــــــــــــد…


گریه کرد اما اشک نریخـــــــــــــــــت…


حکایت من حکایت کسی بود کـــــــــــــــــــــه…


پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه ی صداها را بشنـــــــــــــــــــــود…

من بیشتر وقتا شادم ولی همیشه تو قلبم ناراحتم.

پنجشنبه 8 آبان 1393 توسط (فاطمه ) | نظرات ()

....


تـقدیمـ بـﮧ صاحب چشــمــآنے ڪـﮧ آرامشـ قـلب مـטּ است

 و صـدایـش دلنشیـטּ تــریـטּ تــرانـﮧ مــטּ اَست ،

 از بودنـت بـرایمـ عآدتے سآختے ڪـﮧ بے تــو بودטּ را بــاور نـدارم ؛

 چـﮧ خوب شـد ڪـﮧ بـﮧ دنیــا آمـدے و چـﮧ خوب تـر شـد

 ڪـﮧ دنیــآے مــטּ شـدے ؛ هـمیشـﮧ بداטּ ڪـﮧ تــآ ابـد دوستـت دارم



بیقرار كه می شوم...

 

تمام قرارهایمان یادم می آید...

 

محو تصویرهایی می شوم كه روزگاری رویایمان بود ...

 

بیقرار كه می شوم.....

 

دوباره با چشمهایت در چشمهایم نقش می زنی و....

 

طعم تلخ نبودنت بی قرارترم میكند ...

.

.

.


قرارمان بی قراری نبود !!!!

 

حیف... قرارمان را فراموش کردی .....


آنکه خاطر تورا میخواهد...

 

قطعا نفسی می خواهد،

 

نفسم باش که خاطر تو را میخواهم!




کجایی؟ 
یه کلمه نیست... 
گاهی معنی دارد... 
کجایی یعنی چرا سراغم نمیگیری؟
چیکار میکنی؟
...چرا نیستی؟ 
دلم تنگ شده لامصب!
برام مهمی... یعنی بیادتم... یعنی نگرانتم.... و یعنی.... !


من زخم های بی نظیری به تن دارم،اما تو مهربان ترینشان بودی..عمیق ترینشان...
بعد از تو آدم ها تنها خراش های کوچکی بودند بر پوستم، که هیچکدامشان به پای تو نرسیدند...
بعد از تو آدم ها، تنها خراش های کوچکی بودند که تو را از یادم ببرند، اما نبردند...
تو، بعد از هر زخم تازه ای دوباره بازمی گردی...
وهر بار عزیز تر از پیش...هر بار عمیق...

با تو ام رفیق!


اگر نمی توانی


به قلب من


برگردی


پس مرا


از قلبت برگردان . . . 


از قلب ات برگردان . . .

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک ، اما ایا

باز برمی گردی ؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد !؟


دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

 تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست

 قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو

 گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

 گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

 آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

 من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

 من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست ...




پر كردن جاى خالى َش با آدم‎ها

حكایت پر كردن

گودال با تكه‎اى یخ است،

هر كدام در من

اندكى بعد آب مى شوند،

نیست مى‎شوند،

و انگار هیچ وقت نبوده‎اند ...!

جاى خالى عشق

با هیچ چیزى پر نخواهد شد، هیچ ...!


تنهاترین آدما، مهربان ترینند

غمگین ترین آدما، زیباترین لبخندها را دارند
داغون ترین آدما، باهوش ترینند
همش به خاطر این که آن ها دوست ندارند
کس دیگر را ببینند که مثل آن ها رنج بکشد


نگاااار


دستت را بیاور


مردانه و زنانه اش را بی خیال


دست بدهیم به رسم کودکی


قرار است هوای هم را / بی اجازه داشته باشیم ...!


نگاااار


تو هر شب بی ادعا در من شعر می شوی . . .



و من هر روز مغرورانه پز شاعر بودنم را میدهم ...!


نگاااار

دلگیر که می شوی دوست دارم تمام جاده ها چالوس من باشند !


مسیرت را به گردنم بیندازند ...


تا بی آنکه از کوله ات، قدم به قدم برایم نشانی بیفتد


ادامه ات دهم


من، رد پایت را از سر راه نیاورده ام !


که با پاشنه هر سیندرلایی پایکوبی کنم


من تو را با تمام بی کسی ام کشف کرده ام



وقتی که چشم هایت


نگهبان ِرشوه نگیر و خواب آلود ناشناخته هایت بود


تو را دزدیدم از تقدیر


و پیش خدا انکار کردم داشتنت را تا


به بهانه ی عدالت خنده هایت را به مساوات تقسیم نکند ....


نگاااار

کجای چهار فصل نام تو می گنجد . . .؟

رویش از توست

بهار ، بهانه ، باران هم !

تو ...

فصل پنجم شاعرانه های منی ...!



نگاااار

بهانه هم اگر می گیری ...


بهانه ی مرا بگیر !


من تمام خواستن را وجب کرده ام


هیچکس



هیچکس به اندازه من


عاشق تو و بهانه هایت نیست !


نگاااار

کاش باران بودم !


دقیقاً می گذاشتم


روزی که چترت را جا گذاشتی


می باریدم ...!


دلم واسه اول دبستان تنگ شده

که وقتی تنها یه گوشه حیاط مدرسه وایستادی...

یه نفر میاد وبهت میگه:میای باهم دوست شیم...






آدمی دو قلب دارد !


قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حضورش بی خبر.
قلبی که از آن با خبر است همان قلبی ست که در سینه می تپد


همان که گاهی می شکند
گاهی می گیرد و گاهی می سوزد
گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه
و گاهی هم از دست می رود...

 با این دل است که عاشق می شویم
با این دل است که دعا می کنیم
با همین دل است که نفرین می کنیم
و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم...

اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم.
این قلب اما در سینه جا نمی شود
و به جای اینکه بتپد.....می وزد و می بارد و می گردد و می تابد
این قلب نه می شکند نه میسوزد و نه می گیرد
سیاه و سنگ هم نمی شود
از دست هم نمی رود

 

زلال است و جاری
مثل رود و نسیم
و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند
بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد

 

این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند
وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد
وقتی تو می رنجی او می بخشد... 

این قلب کار خودش را می کند
نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت
نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی

و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند
به خاطر قلب دیگرشان
به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند .
ما را دوست دارند بی هیچ علتی



این پست را سکوت می کنم تو بنویس ...

تو بنویس ...

بنویس از دلتنگی هایت ، از دردهایت ، از هرچه دلت می گوید ...!

بنویس ...

دلتنگی ات را با جان و دل می چشم

پنجشنبه 8 آبان 1393 توسط (فاطمه ) | نظرات ()

...

بــــــــَــرای اینکـــــــه



هنوز به تــــــــــــو فکر میکنم



هنوز نِگـــَـــــــــــــــرانَت می شوم



هنوز دِلتَـــنــــــگــــــَت می شوم



وَ



هنـ ـ ـ ـوز ♥دوسـتـ ـ ـ ـت دارم♥



از خودم مُتِنَفِــــــــــــرم



فاصله ها هیاهو میکنند و صدای هق هق دلتنگیم در نوسان بودن و نبودنت رنگ میبازد…

کفشهای رفتنت را گم میکنم تا برای همیشه بمانی…!

اندشیه ات رابا که میپروانی...

خوش به حالت...

مرا همین بس که وقت تنهایی خویش تو را دارم....



یه وقتایی لازمه یکی کنارت باشه

کاری نکنه‌ و حرفی نزنه ها…

فقط باشه…!




می دونی چیه رفیق؟


اگه از زندگی کسی می ری بیرون ، سعی کن کامل بری بیرون


حتی پوست تخمه هاتم جمع کنی با خودت ببری…


سهم تو از من و دل ، دلم ولی بی من بود.
سهم من از تو فقط یه گوشه جون کندن بود.

گاهی وقتا
دلت می خواد با یکی مهربان باشی
دوسش بداری
و براش چای بریزی
گاهی وقتا
دلت می خواد یکی را صدا کنی
بگی سلام
می یای قدم بزنیم؟
گاهی وقتا
دلت می خواد یکی را ببینی
گاهی وقتا…
آدم چه چیزهایِ ساده ای رو نداره…..!


اهـل پـنـهـان کـاری نـیـسـتـــم ..!


اعـتـرافــ مـی کـنـــم : ..


زمـــــــانــــــی دل یـــکــی راســوزانـــده ام !!



حــالا ..


یـــــکـــــی..


یـــــکــــــی ..



یـــــــ کــــــــ ی !!


دلــــم رامــی ســوزانـــنـــــد…



تــرس از هیــچ چیــز نَدآرَمـــ

وقتــے یقیــن دآرم بیشتَــ ــر از مَــن


کســے دوستت نخوآهـ ـد دآشتـــ...


بیشتـر از مَــن کســے طاقتــ کم محلــے هآیتــ راندارَد...


بُـــــــــــــرو...!!!


تَرس برآے چــه؟؟


وقتـ ـے مــے دآنَــم یک روز تُفــــــــ مــے اندآزے


بـه روے تمآمــ آنهآیے کــ ـه بخآطرشآنــ من رآ



از دستــ دآدے...!!!

یکی خیلی دور اما نزدیک

یکی خیلی نزدیک اما دور دور

خیلی سختر از اونیه که تصور کنی

نزدیک کسی باشی که بدونی دلش برای کسی در دوردست می تپه

و انچنان دور باشی از اون که ندونه در همین حوالی کسی است که ....

چقدر تلخه ولی ....

نگاه کنی به چشماش و بدونی که منتظر اومدن کسی هست که غیر از توئه

نگاهت کنه و بدونی که تو فکرش کسی هست که تو نیستی

باهاش حرف بزنی و بدونی که صدای کسی تو گوششه که صدای تو قابل


شنیدن نیست



و باهات حرف بزنه اما میدونی حرفایی میزنه که دنبال ردی و شاید


راهی برای با او بودنه


و تو

صبورانه ... دردمندانه .... عاشقانه بهش بگی



اگه دوستش داری رهاش نکن


اگه دوستش داری براش هر کاری میتونی بکن


فک کن که اگه اینبار تلاش نکنی دیگه فرصتی نداری


بهش بگی که چیکار کنه موفق بشه و چیکار کنه که شکست نخوره


سخته شاید تو ندونی
 

  همیشه به یاد داشته باشید آخرین کلید باقی مانده،شاید بازگشاینده قفل در باشد.

در مسابقه بین شیر وآهو بسیاری از آهوان برنده میشوند!

چون شیر برای غذا می دود وآهو برای زندگی،پس هدف مهمتر از نیاز است.

من از اینجاخواهم رفت


وفرقی هم نمی کند فانوسی داشته باشم یانه


کسی که می گریزد


از گم شدن نمی ترسد...

مرا زمانی از دست دادی


كه میان روزمرگی هایت گم شده بودی


و تو فرصت آن


 را نداشتی


كه دلتنگم باشی


عجب از من!!!



... تمام دل مشغولی ام تو بودی...

تمامی دقایقم با تو می گذشت

اما حتی در لابه لای دفتر خاطراتت هم نبـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــودم!!!


✔یڪ سرے اَز حَرف ـهآ رآ نِـمے توآטּ فَرآموش ڪَرב !

بـہ هیچ نَحوے...

گاه گاهے בَر ذِهـטּ مرور مے شونـב

امّا هَر بآر

تمآمــ وجوב اِنسآטּ را پُر مے ڪُنـב...

از / نـِفرَت / !

چیز بـבے اَست

اما بہ آבم یآב آور مے شوב..

بَعضے چیز ـها فرآموش نَشدنے انـב !!!



بی شک ...


آغوش تــو ..

.

هشتمین عجایب دنیاست


واردش که میشوی زمان بی معنا میشود

هیچ بُعدی ندارد



بی آنکه نفس بکشی رو


حت تازه میشود !



یک لحظه در آغــوش تــو بودن را ...


به تمام ثروتهای دنیا نخواهم بخشید


هیـــ ـچ نبَـ ــوב

آבمـ ــش ڪَـ ـرבم

بــ ـاتَعــریــف هــ ـاَے مـَ ـטּ شَخصـ ــیت پیــבا ڪَـ ــرב

غـُ ـرورش را مَـבیـ ــوלּ مـَ ـטּ اســت

زیــ ـاב مَغـ ـرور شـُ ـב

زیــ ـاב از פֿـ ـوبـ ـے هـ ـای نـَـבاشـ ــتــﮧ اش بــَ ـرایــش گــُفـ ــتم

بـ ــاور ڪَـ ــرב و مــَ ـرا ڪُـ ـوچَڪ בیـ ـב و َ

رَفتـــ ـــ ــ ـ



خوابیده بودم...

کابوس دیدم...




از خواب بلند شدم تا به آغوشت پناه ببرم...


افسوس..یادم رفته بود که از نبودنت به خواب پناه برده بودم




شنبه 26 مهر 1393 توسط (فاطمه ) | نظرات ()

سکوتم سرشار از ناگفته هاست




دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من

٭٭٭
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است

سخن بگوییم

٭٭٭

گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند
خود از آن عاریست
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد
٭٭٭
از بخت یاری ماست شاید که آنچه که می خواهیم
یا به دست نمی آید
یا از دست می گریزد

٭٭٭
می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم

٭٭٭
حس می کنم و می دانم
دست می سایم و می ترسم
باور می کنم و امیدوارم
!
که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد

٭٭٭
چند بارامید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
کلمه ای مهر آمیز
نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
از پای منشین
...
 آماده شو! که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری

٭٭٭
پس از سفر های بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو بگیرم
آغوشت را بازیابم
...
 استواری امن زمین را زیر پای خویش

٭٭٭
پنجه درافکنده ایم با دستهایمان
به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را
!
به جای همراهی کردنشان
عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب
...
 در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه

٭٭٭
هر مرگ اشارتی است
به حیاتی دیگر
این همه پیچ
این همه گذر
این همه چراغ
این همه علامت
و همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم
خودم
هدفم
!
و به تو
وفایی که مرا و تو را به سوی هدف را می نماید

٭٭٭
جویای راه خویش باش از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را
آزادی را
خود را
در میان راه می بالد و به بار می نشیند
دوستی ای که توانمان می دهد
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری
این است راه ما
تو و من

٭٭٭
در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است
داستانی ، راهی ، بی راهه ای
طرح افکندن این راز
راز من و راز تو ، راز زندگی
پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است

٭٭٭
بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادیِِِ خویش سخن ساز می کنیم
اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست
سکوتِ ملاله ها از راز ما سخن تواند گفت

٭٭٭
به تو نگاه می کنم و می دانم
تو تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت تا به درآیی
من پا پس می کشم
و درِ نیم گشوده به روی تو بسته می شود

٭٭٭
پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم
از دیگران شکوه آواز می کنم
!
فریاد می کشم که ترکم گفتند
:
چرا از خود نمی پرسم
کسی را دارم
که احساسم را
اندیشه و رویایم را
زندگی ام را با او قسمت کنم؟

!آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود

٭٭٭
بی اعتمادی دری است
خودستایی چفت و بست غرور است
و تهی دستی دیوار است و لولاست
زندانی را که در آن محبوس رآی خویشیم
دلتنگی مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن
از رخنه هایش تنفس می کنیم

٭٭٭
تو و من
توان آن را یافتیم تا بر گشاییم
تا خود را بگشاییم
بر آنچه دلخواه من است حمله نمی برم
خود را به تمامی بر آن می افکنم
اگر بر آنم تا دیگر بار و دیگر بار بر پای بتوانم خواست

!راهی به جز اینم نیست

٭٭٭
ازکسی نمی پرسند
جه هنگام می تواند خدانگهدار بگوید
از عادات انسانیش نمی پرسند ، ازخویشتنش نمی پرسند
زمانی به ناگاه
باید با آن رودرروی درآید
تاب آرد
بپذیرد
وداع را
درد مرگ را
فروریختن را
تا دیگربار
بتواند که برخیزد

٭٭٭
گذشته می گذرد
حال ،طماع است
آینده هجوم می آورد

بهتراست بگویمت
برگذشته چیره شو
حال را داوری کن
وآینده را بیاغاز

٭٭٭
وقتی که مرگ مارا برباید
-
 تورا و مرا-
نباید که درپایان راهمان
علامت سوالی برجای بماند
تنها نقطه ای ساده
همین وبس
چرا که ما
درحیات کوتاه خویش
فرصت های بی شماری داریم
که دریابیمشان

سکوتم سرشار از ناگفته هاست


یکشنبه 28 مهر 1392 توسط (فاطمه ) | نظرات ()

اگر فرصت داشتم که کودکم را دوباره بزرگ کنم :

اگر فرصت داشتم که کودکم را دوباره بزرگ کنم :

به جای آن که انگشت اشاره ای را به سمت او بگیرم ،





در کنارش انگشت هایم را در رنگ فرو می بردم و نقاشی می کردم ،

اگر فرصت داشتم که کودکم را دوباره بزرگ کنم ،

به فکر ارتباط بیشتری با او می شدم .

 بیشتر از آن که به ساعتم نگاه کنم،به او نگاه می كردم .

سعی می كردم درباره اش كمتر بدانم،اما بیشتر به  او توجه کنم .

به جای آموزش اصول راه رفتن ،

راه رفتن را با او تمرین می کردم .

از جدی بازی کردن دست برمی داشتم ،

و بازی را جدی می گرفتم.

بیشتر در آغوشش می گرفتم ،

وکمتر اورا به زور می کشیدم.

کمتر سخت می گرفتم،

وبیشتر تاییدش می کردم .

 اول احترام به خود را  در او می ساختم

وبعد خانه و کاشانه اش را،

بیشتر از آن چه که عشق به قدرت را بیاموزم ،

قدرت عشق را یاد می دادم .

وبیش از آن که به نقد او بپردازم

 به نقش خود می پرداختم




 کاش می شد که کسی می آمد
این دل خسته ی ما را می برد
چشم ما را می شست
راز لبخند به لب می آموخت
کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود
و قفس ها همه خالی بودند
آسمان آبی بود
و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید
کاش می شد که غم و دلتنگی
راه این خانه ی ما گم می کرد
و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم
و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید
و کمی مهربان تر بودیم
کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد
گل لبخند به مهمانی لب می بردیم
بذر امید به دشت دل هم
کسی از جنس محبت غزلی را می خواند
و به یلدای زمستانی و تنهائی هم
یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم
کاش می فهمیدیم
قدر این لحظه که در دوری هم می راندیم
کاش می دانستیم راز این رود حیات
که به سرچشمه نمی گردد باز
کاش می شد مزه خوبی را
می چشاندیم به کام دلمان
کاش ما تجربه ای می کردیم
شستن اشک از چشم
بردن غم از دل
همدلی کردن را
کاش می شد که کسی می آمد
باور تیره ی ما را می شست
و به ما می فهماند
دل ما منزل تاریکی نیست
اخم بر چهره بسی نازیباست
بهترین واژه همان لبخند است
که ز لبهای همه دور شده ست
کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم
قبل از آنی که کسی سر برسد
ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم
شاید این قفل به دست خود ما باز شود
پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند
همگی زنگ پیمانه ی دل می شستیم
کاش در باور هر روزه مان
جای تردید نمایان می شد
و سوالی که چرا سنگ شدیم
و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟
کاش می شد که شعار
جای خود را به شعوری می داد
تا چراغی گردد دست اندیشه مان 
کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد
تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را
شبح تار امانت داران
کاش پیدا می شد
دست گرمی که تکانی بدهد
تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان
و کسی می آمد و به ما می فهماند
از خدا دور شدیم
کاشکی ، واژه درد آور این دوران است
کاشکی ، جامه مندرس امیدی است
که تن حسرت خود پوشاندیم
کاش می شد که کمی
لااقل ، قدر وزن پر یک شاپرکی
ما ، مسلمان بودیم ...


یکشنبه 28 مهر 1392 توسط (فاطمه ) | نظرات ()

من کیم ؟؟؟!!!!....


هیچ یادت می آید مرا

جایی مرا دیده ای

آری !!!

من همان غریبه ام که زود آشنا شد

من همان بوسه ی سبزم

که کنار خال رنگینی درج شده 



من همانم ٬ یادت آمد؟

من همانم ٬ همکلاس آسمان

دوست تقدیر ٬ دشمن سرنوشت

عاشق باران

یادت آمد؟

من همانم که امید

در فراسوی وجودش پرپر می زد بی رنگ

من همانم که طلوع

از غم دیدارش زودتر سرخ می شد

من همانم ٬ یادت آمد؟

من همانم که دل پروانه

از غم هجرانش به تپش می افتاد

من همانم که عطرش

غم دیوانگی گلها را سر و سامان می داد

یادت آمد؟

همه می شناسند مرا

اگرم یادت نیست

من همانم

هیچکس

یادت آمد؟ 

**************تو کیستی؟

هان؟

یادم آمد...

...

تو همانی که روزی با پاهایت آمدی

و نماندی و رفتی!!!

و من...

من همانم

که روزی با دلم آمدم و ماندم و ماندم...!!!


من كیم ؟؟؟!!
نقش حبابی روی آب

قایقی افتاده در دست سراب

من كیم ؟
تصویر گنگ زندگی

عكس مرگ خنده ها در زیر قاب

من كیم ؟
گم كرده راهی در ظلام
خسته ای چشم انتظار آفتاب

من كیم ؟

افسانه ای افسون شده

فصل غم آلوده ای از یك كتاب
من كیم ؟
آشفته حالی مضطرب


تشنه ای در شور زار التهاب

من كیم ؟
بیمار عشق آتشین

بی طبیب افتاده ای در رختخواب

من كیم ؟
حسرت كشی حیرت نصیب
بی جوابی در دو راه انتخاب ...............!!!

سه شنبه 15 مرداد 1392 توسط (فاطمه ) | نظرات ()

م...

میزنم به خیابان ...

وپایم را به پیشانیش میکوبم 

من لج این خیابان را که از  هیچ طرف به تو نمی رسد .... در می آورم...


جمعه 4 مرداد 1392 توسط (فاطمه ) | نظرات ()

m

 به پشت سر نگاه میکنم

شاید هنوز کسی مرا دوست داشته باشد...

اما افسوس !!!

همه کاسه آب به دست

منتظر رفتن من هستند.......



پنجشنبه 16 خرداد 1392 توسط (فاطمه ) | نظرات ()

.........

عطرها و آهنگ ها بی رحم ترین عناصر زمینند !



بی انکه بخواهی . . .


می برندت تا قعر خاطراتی که برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی...


کاش صدای تو باهرچه زمین،

هرچه دریا،هرچه دل،

بود،می آمیخت.

کاش لیوانها لبریز ازصدای تو،ترانه میخواندند.

نام بزرگ تومدام برزبانم می چرخد وازمقابلم میگذرد.

روی دیوارهاوحصارها،

روی کتابهاومدادها،عطرتوپهن شده است.

دست روی اشیاءمیکشم وعطرتو زیرپوستم میدود.


سه شنبه 14 خرداد 1392 توسط (فاطمه ) | نظرات ()

مرغان آواره....

باران دیگر نبار….

دریا دریا به پایش اشک ریختم التماسش کردم

اما او…….

دیگر برنگشت

                 
            

شاید امروز چو بگذشت............نباشم فردا...........

 

هرگاه دفتر محبت را ورق زدی..............

هرگاه زیرپایت خش خش برگها را احساس كردی.........

هرگاه در میان ستارگان آسمان تك ستاره ی خاموش دیدی...........

برای یك بار در گوشه ای از ذهن خود....نه به زبان........

بلكه از ته قلب خود بگو..............

.............یادت بخیر...........



جمعه 10 خرداد 1392 توسط (فاطمه ) | نظرات ()





...
...
ﺧﺴﺮﻭ ﺷﮑﯿﺒﺎﯾﯽ ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﮔﻔﺖ:
فقط باش
...........
...
....
...
سکوتم سرشار از ناگفته هاست
اگر فرصت داشتم که کودکم را دوباره بزرگ کنم :
من کیم ؟؟؟!!!!....
م...
m
.........
مرغان آواره....

آبان 1393
مهر 1393
مهر 1392
مرداد 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
دی 1391
شهریور 1391
مرداد 1391

(فاطمه )

فقط برای تو

مجله خبری تاب ناپ
فرشید
ساخت سرسره آبی و پارک آبی
دانلود برنامه های پولی کافه بازار
خرید و فروش کانتینر
## sms و داستان کوتاه ##
امیر حکایت
بلوغ دختران
بروزترین بانك پروژه و پایان نامه دانشجویی

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد

كد اهنگ مادرم اندی //////
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
/////////
مدل لباس
ابزار وبلاگ
عداد کل صفحات : [cb:pages_total] ::      [cb:pages_no]